حکایت سفر یک جوان ایرانی به اسراییل


این جوان که اتفاقاتی رو که در این سفر براش پیش آماده بود  با من در میان گذاشته بود ،و شدیدا نگران امنیت خودش وخانوادش بود وقتی با درخواست من برای نشر این اتفاق روبرو شد به شرط افشا نشدن نامش این اجازه رو به من دادند که بقلم خودشون در زیر میخونید

این ماجرای خودمه شهروند ایرانی متولد در تهران
درتاریخ03/07/1391(2012/sep/24)تهران را به مقصد بیروت ترک کردم که برم اسراییل .
ساعت 5:55 صبح پروازم به سمت بیروت انجام شد رسیدم بیروت تاکسی گرفتم رفتم به سمت نباطیه .در نزدیکی نباطیه جایی به نام حبوش در یک هتل بنام ( royal family hotel) اتاق گرفتم وشب موندم وصبح زود راه افتادم سمت راس الناقور ولی بعد از شهرثور ارتش لبنان جلوی تاکسی را گرفتن وپس از دیدن پاسپورتم مانع رفتن من به انجاشد و چون به گفته خودشون ایرانیها نمیتونن برن اونجا .از آنجا روی نقشه رامیش وانتخاب کردم و تغییرمسیردادم به سمت رامیش . در رامیش جایی به نام( sky pleaza) را برای استراحت انتخاب کردم که فردا صبح خیلی زود پیاذه راه بیفتم سمت حیفا. دراین چندساعتی که اونجااستراحت میکردم یک شخص سوریه ای تمام حرکات منو زیر نظر داشته بود و من متوجه نبودم با ارتش لبنان ارتباط برقرار میکنه و من و میفروشه .
ساعت 18 تاریخ 04/07/1391 (2012/sep/25) ارتش لبنان با یه ماشین مشکی شاسی بلند اومد اونجا منو دستگیر کردن و بردن مقر فرماندهیشون تا فرماندهشون از من بازجویی کنه . پس از اینکه مدتی که با من صحبت کردن با سفارت ایران تماس گرفتن و قرار شد که من تحویل سفارت ایران بشم. منو بردن به یه خانه ای تا شام بخورم و منتظر افرادی از سفارت ایران باشم . بعد از نیم ساعت 2 نفر اومدن بنام اینکه از سفارت ایران اومدن من و سوار یه ماشین کردن و آوردن به سمت بیروت .دربین راه جایی ایستادن وچند نفردیگرو سوارکردن . وقتی رسیدیم به بیروت یه جایی ماشین ایستاد بعد از 5 دقیقه منوبردن تو پارکینگ یه ساختمان ، یک طبقه زیرزمین بعد چشامو چشمبند زدن ، دستامو دستبند زدن ، از ماشین پیادم کردن و سوار یه ماشین دیگه کردن بردن تو یه ساختمان دیگه که اونم یک طبقه زیر زمین بود .
پیادم کردن بردنم تو ساختمانو تو یه اتاق لباسامو در آوردن ، لباس دیگه بهم دادن بعدش بهم گفتن از اتاق که ما رفتیم بیرون میتونی چشمبند تو باز کنی بعدش دستاتو از زیر در بیار بیرون تا ما دستبندتو باز کنیم.اونا که رفتن بیرون چشامو باز کردم دیدم تو یه اتاق 3*3 بودم ،داخل سقف اتاق یه اسپیکر بود 2 تا لامپ بود که یکیش اختیارش دست خودم بود با سوییچی که رودیوار بود.
دستامو بردم بیرون تا دستبند و باز کنن بعد از اینکه دستام باز شد از اسپیکر گفتن بخواب.
تو اتاق یه تشک بود ، یه متکا ، یه لحاف ، یه بشقاب پلاستیکی ، یه کاسه پلاستیکی ، یه لیوان پلاستیکی ، یه قاشق پلاستیکی ، یه قرآن ، یه بطری آب ، گوشه اتاق هم ، حموم و دستشویی تعبییه شده بود.
دراز کشیدم، خوابم نمیبرد . ترسیده بودم یه مقداری هم گیج بودم که کجا هستم .اگه سفارت ایران بود چرا با من انگلیسی حرف میزنن !؟چرا فارسی حرف نمیزنن !؟ چرا منو انداختن اینجا !؟ با این فکرا مشغول بودم که صدای اذان اومد، فهمیدم صبح شده. پنجره زیر در باز شد .صبحونه آورده بودند . یه مدت که گذشت دوباره پنجره بازشد گفتن چشمبندو توبذار، دستاتم بیار بیرون تا ببندیمش .چشمبندو گذاشتم دستامو بردم بیرون بستن بعد درو باز کردن دستمو گرفتنو بردن تو یه اتاق دیگه رو صندلی نشوندنم .
احساس میکردم حداقل 2 نفر پیشم هستن شروع کردن سوال جواب کردن.گفتن یا عربی حرف بزن یا انگلیسی ما فارسی نمیفهمیم منم مجبور بودم انگلیسی حرف بزنم.
تقریبا4ساعت سوال میکردن ،تمامی سوال هاشونم حول این محور بود که چرا نزدیک مرزلبنان واسراییل بودم ، تو بازجویی من فهمیدم اینا حزبالله لبنان هستن.
برم گردوندن تو اتاق تا 17 روز هروز همین برنامه بود. صبح میبردن واسه بازجویی تا بعدازظهر طول میکشید. یواش یواش برخورداشون داشت بدتر میشد.دیگه بعداز روز 17 دیگه بازجوییم نکردن گفتن میفرستیمت سفارت ایران.روزها فقط برای غذا 3مرتبه و اب 1مرتبه پنجره زیر دروباز میکردن.دیگه تحت هیچ شرایطی پنجره باز نمیشد.
دیگه روزا سراغم نیومدن تا روز 97. روز 97 بعد از شام لباسای خودمو آوردن گفتن بپوش، چشاتو چشم بند بزن .پنجره زیر درو باز کردن گفتن دستاتو بیاربیرون .دستامو بستن و بردنم سوار یه ماشین کردن بردنم یه جای دیگه .فهمیدم یه خونه است چون صدای ماشین و مردم میومد.
3 روزاونجا بودم . فقط برای غذا پنجره زیردروباز میکردن . بعداز 3 روز دقیقاروز 12/دی/ 13912013/01/01)) اومدن گفتن چشم بند بزن بعد دستاموبستن و سوار ماشین کردنم.حدود چندساعتی سوار ماشین بودم.البته چندتا ماشین عوض کردم تا بلاخره آخرین ماشین که سوار شدم شنیدم سرنشیناش با هم فارسی حرف میزنن اولش خوشحال شدم ولی بهم اجازه ندادن چشمبندو بازکنم.دستامم باز نکردن.تقریبا ساعت 1ظهر بود ،گفتن میتونم چشمبندودستبندو باز کنم ولی باید آروم باشم . چشامو باز کردم دیدم تو فرودگاه دمشق تو سوریه هستم.
تعجب کردم چرا اینجا!؟
بعدا دیدم تو فرودگاه دمشق اکثر کارمندا ایرانی هستن.اصلا احساس نمیکردی تو سوریه هستی . بهم گفتن بشین صداتم در نیادوخودتو معمولی نشان بده . تا ساعتای تقریبا 4:30 تواونجا نشستم بعد اومدن بردنم سمت هواپیما.منو جدا نشوندن.دیدم تو هواپیما همه مرد هستن.حتی مهماندار زن هم نداره.همه مردا هم سوریه ای بودن انگار که یه ارتشو داشتن میبردن ایران تا آموزش نظامی بدن . ایران که رسیدیم هواپیما نشست ولی نرفت سمت سالن مسافرها.همونجا رو باند پلکان چسبید به هواپیما ،اول اون مردا پیاده شدن بعد منو پیاده کردن.اینهمه من از فردگاه امام رفت و اومد داشتم تا حالا ندیده بودم هواپیما وسط باند پرواز اینهمه دور از سالن مسافر سوار یا پیاده کنه.
خلاصه بعدازاینکه همه پیاده شدن منو پیاده کردن همونجا سوار یک پژو 405 مشکی کردن . بعدازاینکه راه افتادیم چشمبند بهم زدن دستامو بستن بردنم به یه خونه امن . تقریبا 40 دقیقه توراه بودیم . بعدا توحرفاشون فهمیدم خونه امن نزدیک اتوبان باکری است.2روز اونجا بودم وبازجویی شدم بعد از2 روز دوباره منو منتقل کردن.اولش نفهمیدم کجاست ولی یک روز قبل از ازآزادیم فهمیدم که اونجا زندان اوینه . 25روز، روزی 3 مرتبه توسط 3 گروه متفاوت بازجویی میشدم.همشون میخواستن بدونن چرا من رفتم اسراییل؟هدفم ازاینکار چی بوده؟از تمامی خانوادم تقریبا 3بار بازجویی کردن ولی بهشون نمیگفتن که من کجا هستم.اصلا من زنده یا مرده ام.
بلاخره بعداز 25 روز انفرادی تو ایران و جمعا 125روز انفرادی ومصادره کردن اموال وپاسپورتم وگرفتن تعهد مبنی بر ندادن اطلاعات به هیچکس درمورد این 125 روز و ندادن درخواست مبنی بر پناهندگی به هیچ کشوری به قید ضمانت آزادم کردن.
احتمال اینکه یه صحنه سازی بشه ومن در ظاهربا یک حادثه طبیعی بمیرم خیلی زیاده از این بیشرفها هیچ چیز بعید نیست شایدم فرستادن این سرگذشتم برای شما باعث دستگیری مجددا من و شکنجه ام بشه ،ولی بااین حال دوستدارم خانواده ، مردم و وطنمو از دست این جلادان خونخوار نجات بدم حتی به قیمت از دست دادن جونم بشه.
حالا من تقاضای کمک ازشما دارم . هم برای پناهندگی خانوادم هم برای نابودکردن نظام دیکتاتوری وانسان کشی جمهوری اسلامی،
افرادی مثل من که از جونشون میگذرن برای راحتی خانواده ،مردم و وطنشون، بهترین گزینه برای ضربه زدن به این خونخوارها هستن پس منو یاری کنید.
لطفا منو راهنمایی و کمک کنید اگر شما هم مثل من خواهان ایرانی آباد وآزاد وفارغ از هرگونه استبدادی هستید.
من این Emilو واسه تمام شبکه های خبری، سیاسی،  فرستادم تا ببینم چه کمکی به من وامثال من میکنن.
ماها آماده هستیم برای ایران عزیز با ارزشترین داشتمون روکه جونمونه بدیم شماها چی حاضرید بدید!؟
Email:sorena_0631@yahoo.com