حجاب شعری از ایرج میرزا


 

در سـردر کاروانـسـرايـــي
تصويرزني به گچ کشيدند
ارباب عـمـايـم اين خبر را
از مخبر صادقي شنـيدند
گفتند که واشريعتا خلق

روي زن بي نقاب ديدند
آسيمه سر از درون مسجد
تا سـردر آن سـرا دويـدنــد
ايمان و امان به سـرعت بـرق
مي رفت که مومنين رسيدند
اين آب آورد آن يکي خاک
يک پيچه ز گل بر او بريدند
ناموس به باد رفته اي را
با يک دو سه مشت گل خريدند
چون شرع نبي ازين خطر جست
رفـتـنـد و به خانـه آرمــيــدنــد
غفلت شده بود و خلق وحشي
چون شير درنده مي جهيدند
بي پيچه زن گشاده رو را
پاچين عفاف مي دريدند
لبهاي قشنگ خوشگلش را
مانند نبات مي مکيدند
بالجمله تمام مردم شهر
در بحر گناه مي تپيدند
درهاي بهشت بسته مي شد
مردم همه مي جهنميدند
مي گشت قيامت آشکارا
يکباره به صور مي دميدند
طَير از وَکَرات و وحش از جُحر
انجم ز سپهر مي رميدند
اين است که پيش خالق و خلق
طلاب علوم روسفيدند
با اين علما هنوز مردم
از رونق ملک نااميدند

ایرج میرزا

About these ads